در زمين که می کاريم!؟

سلام. راستش قرار بود این بار دوست جدیدمون آپدیت کنه. ولی یه مشکلی برای ایشون پیش اومد که این بار هم من مزاحمتون شدم. الان هم شهرستان هستم و آمادگی نوشتن نداشتم. از اینترنت اینجا هم که قبلا گفته بودم. ولی با این حال برای خالی نبودن عریضه، قسمت از کتاب « نشت نشا » ی رضا امیرخانی رو نوشتم که توصیه می کنم حتما بخونین. گرچه می دونم که خیلی هاتون این کتابو خوندین (خودم تا حالا سه بار خوندم). به دوباره خوندنش می ارزه.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

***

در زمين که می کاريم ؟!

 

ما در زمينِ كهمي‌كاريم؟ ايگنياتسيو سيلونه در رمانِ فونتامارا شخصيتي دارد اسمي، به نامِ براردو. اين براردو كه يك انقلابيِ شاد و سرِ حال است، از ظلمِ فئودال‌ها به تنگ آمده و كممانده است كه سر به بيابان بگذارد و ياغي شود. مثلِ هميشه در هم‌چه وقايعي،في‌الفور، يكي دو تا ايدئولوگ و مصلح دورش را مي‌گيرند و از او مي‌خواهند كه سعيكند تا كار كند و با كارش مبارزه كند و در عينِ حال اين مصلحان با دون چيركوستانتسا ـ يكي از فئودال‌هاي خوش‌قلب ـ گفت‌مان مي‌كنند تا او هم راضي مي‌شود كهيك تكه زمين به براردو بدهد.

دون چير كوستانتسا عاقبت بعد از گفت‌مان‌هايبسيار، دلش براي براردو كه از بي‌زميني به تنگ آمده بود، سوخت و زميني بالاي تپه بهاو داد تا آن‌جا زراعت كند. براردو با جديت به زراعت پرداخت. سرخوش از اين كه درزمين خودش مي‌كارد... اما متاسفانه به خلافِ ضرب‌المثلِ متواتر، از آن‌جا كه هميشهدرهاي عالم بر يك پاشنه مي‌چرخند، به محضِ اين كه اولين باران باريد، سيل‌آب،محصولِ ذرتِ او را برداشت و به سمتِ تهِ دره و زمين‌هاي اربابي برد. يعني چهار قلممحصولِ براردوي فقير كه پايش يك فصل مجاهدت كرده بود، ريخت وسطِ درياي محصولِكوستانتساي فئودال!

 

حالا حكايتِ دانش‌گاه‌هاي ما هم همين گونه است. خيالكرده‌ايم كه در زمين خودمان دانش‌گاه ساخته‌ايم و نيرو مي‌پرورانيم و آينده‌سازان،مملكت را زير و زبر مي‌كنند و انقلابِ فرهنگي و توسعه‌ي علمي و مشتي محكم... اماديديم كه اولين سوراخِ پذيرش كه باز شد، به‌ترين نيروهاي‌مان ظرفِ سه سوت كندند ورفتند و به قولِ متواتر فرار كردند... اصلا فراري در كار نيست. فرار از كجا به كجا؟جهانِ سوم موظف است تا مقطعِ كارشناسي، براي جهانِ اول نيرو تربيت كند، ارشد ودكترايش را هم شايد بعدتر به برنامه‌مان اضافه كنند! بعد حضراتِ از ما به‌ترانخودشان دست به گزينش و انتخاب مي‌زنند و چاق و چله‌ها را سوا مي‌كنند. به همينراحتي. ما خيال مي‌كنيم كه صاحب دانش‌گاه شده‌ايم. دانش‌گاهِ ما ارتباطي به كشورِما ندارد. دانش‌گاه‌هاي ما شعباتي از دانش‌گاه‌هاي اروپا و امريكا هستند. اماشعبه‌هايي بد... ما در زمينِ خودمان مي‌كاريم، اما زمين بالاي تپه... و به عبارتِاصح و ادق، در زمينِ آن‌ها!

 

به دانش‌جوي كشاورزي‌مان آموزش مي‌دهيم كه از جنگل‌ها چه‌گونه محافظت كند. به او توصيه مي‌كنيم كه در آب و هواي مرطوب چه درختاني را به عمل آورد. به او يادمي‌دهيم كه حفظِ محيطِ زيست چه اهميتي دارد... بنده‌خدا از زيرِ آن پنجاه‌تومانيِبزرگ كه بيرون آمد، كوير مي‌بيند و بيابان و كوهستان! پرس و جو مي‌كند و مي‌فهمد كهاصالتاً از تكستِ اروپايي درس خوانده است. رمقِ دانش‌جوي مهندسي‌مان را مي‌كشيم كهياد بگيرد چه‌گونه طراحي كند. به زور كتاب طراحيِ اجزاي جوزف ادوارد شيگلي را طيِشش واحد تنقيه‌اش مي‌كنيم كه خوب حالي‌اش شود. حالا او مي‌تواند مسائلِ سه بعديِنامعينِ انتزاعي را حل كند. مثلاً طراحيِ شترگلوي توالتِ فرنگيِ پلاستيكيِ مقاوم دربرابرِ حرارتِ بالاي 2000 درجه! بعد مي‌بينيم اين با مستراح‌هاي سنتيِ ما جور درنمي‌آيد، استادان به اين نتيجه مي‌رسند كه سنت‌ها را قاتي‌اش كنند. نتيجه اينمي‌شود كه دانش‌جو روي كاغذ آفتابه‌اي مسي طراحي مي‌كند كه لوله‌اش در برابر امواجمايكروويو! مقاومتِ خوبي دارد‍! اين‌ها شوخي نيست. اين عينِ سؤالي است كه زمانِ مادر درسِ انتقالِ حرارت به عنوانِ پروژه به دانش‌جويان داده بودند:

« طراحي كنيدپره‌ي شوفاژي را به صورتِ مثلثِ متساوي‌الساقين با قاعده‌ي a و زاويه‌ي راس O كه ازانتهاي آن وزنه‌اي به وزنِ M آويزان است، به صورتي كه كمترين خمش (خيز) را داشتهباشد، و توأمان بيش‌ترين انتقالِ حرارت را. ضمنا به دليلِ محدوديتِ جا، ماده‌اي رابراي ساختِ آن انتخاب كنيد كه كم‌ترين ضريبِ انبساطِ طولي را داشته باشد...» يكمسأله‌ي مشكلِ پارامتريك! يك لغز! يك چيستان مزخرف! و البته از ديدِ آقايان، انتهايسؤالِ علمي. علم به معناي ترجمه‌ايِ آن. براي حلِ آن تصويرِ سياه و سفيدِ جد وآبائت پيشِ چشمت مي‌آيد و از رياضيِ دبستان تا معادلاتِ ديفرانسيلِ دو را بايد ازبر باشي. اما... خيال مي‌كني با حلِ آن گرهي از مشكلاتِ فروبسته‌ي اين مملكت حلمي‌شود؟ فرداروز كه فارغ‌التحصيل و جوياي كار، رفتي در يك ساخت‌مان و زيرِ دستِ يكتاسيساتي شروع كردي به نصبِ شوفاژ، جرينگي مي‌فهمي كه اين مسأله نه به دردِ دنيايتخورده است و نه به دردِ آخرت. دو زاري‌ات مي‌افتد و مي‌فهمي كه دانش‌جويانِ زرنگ‌تراز تو، همان موقع اين را دريافته بودند كه چنين مسائلي را دودره مي‌كردند و از رودستِ تو كپي مي‌كردند.

مي‌بيني چيزهايي را آموخته‌اي كه در هيچ‌جاي اين مملكتكاربرد ندارد. چهار سال يا شش سال يا هشت سال زنده‌گيِ دانش‌جويي، فقط تو را اززنده‌گيِ واقعي دور كرده است. همين. تازه نه فقط به اندازه‌ي همين مدتي كه وقت صرفكرده‌اي كه پاره‌اي اوقات به قاعده‌ي يك عمر از زنده‌گي پرت مي‌افتي! چرا؟ براي اينكه دانش‌گاه، دست‌‌گاهِ فكريِ تو را قرم‌قات كرده است. چيزهايي يادت داده است كه درهيچ كجاي اين ملك به كارت نمي‌آيد. و اتفاق را در ممالكي كه از ايشان علم را ترجمهكرده‌ايم، بيش‌تر به كار مي‌آيد. چه بايد كرد تا خود را عاطل و باطل نپنداريم؟ راهينداري جز اين كه بروي سراغِ اصلِ سرچشمه و مظهرِ آب...

دانش‌گاهِ ما از زنده‌گيِمردمِ كشورش فاصله گرفته است. نه دانش‌گاه كه كلِ سيستمِ آموزشيِ ما از چنين داءمعضل و كارِ بي‌بيرون‌شدي رنج مي‌برد. سؤالي از بيرون به دانش‌گاهِ ما ارائهنمي‌شود. صنعت هرگز دانش‌گاه را در حد و اندازه‌اي نمي‌داند كه از او سؤال بپرسد. او طاقتِ ديدنِ ريختِ اتوكشيده‌ي يك استادِ متفرعن را ندارد كه بدونِ اين كه حتا تابه حال يك قابلمه‌ي واقعي طراحي كرده باشد، از صدر و ذيلِ صنعت انتقاد مي‌كند. دانش‌گاه هم توانِ گفت‌گو با صنعت‌گرِ روغنيِ دست به آچارِ خسيس را ندارد. كسي كهحتا حاضر نيست يك بخشِ يك اتاقه‌ي تحقيق و توسعه (R&D) در كارخانه‌اش راهبياندازد. هر دو هم حق دارند. يا دستِ كم اين‌گونه مي‌پندارند.

 

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آشنا

سلام، در خانه اگر كس است يك حرف بس است...

hamid

سلام جواد جان ممنونم چه نيکو گفتی ساده وموجز موید باشی و پایدار

yasser

سلام . وبلاگ قشنگی داری . برات ارزوی موفقيت می کنم . به منم سری بزن خداحافظ

دل ديوونه

سلام خيلی ممنون از حضور سبزت وتشکر بابت محبتت متنت عالی بود موفق باشی

کویر

سلام.ادمی باید هنر اندیشه را بیافریند . استاد تفکر ، هنرمندی است که با دقتی هر چه تمامتر ، تنها طرح الهی را بر بوم ذهن نقاشی می کند و این تصاویر را با ضربه های ماهرانه ی قدرت و تصمیم می کشد و با ایمان کامل به اینکه هیچ قدرتی وجود نداردتابتواند به راه رسیدن ومعنای او اسیبی برساند این اعتقاد رادرزندگی متجلی خواهد ساخت .زیرا که همه ی قدرتها از طریق درست اندیشیدن به ادمی داده شده تا به کمال برسد .

حامد كشكول

سلام جواد جان . چطوري پسر ؟ تو هم كه كم پيدايي . راستي بابت چي ناراحت بودي و ميخواستي يه كتك مفصل بهم بزني . خوب شد امروز توي وبلاگ نبودم وگرنه كتك را خورده بودم . قالبت چرا كج و كوله شده . ما منتظر هستيم ها جواد جان . همكارت نمي خواد شروع كنه به نوشتن

@®@$ ---> يك بي نشان!!!

سلام. خيلی عالی نوشتی ( البته هميشه همينطوره ) خوب ! بايد بگم خاصيتما ايرنيا اينه كه كارامونو لاك پشتي انجام ميديم! يعنی تا بياد همه چيمون پيشرفت کنه و ... يه خورده طول می کشه! به اميد خدا شايد در آينده يه کم به اين دانشجوهای بخت برگشته يه کم اعتبار بدن... !!!

زهیر

سلام عرض شد اخوی.سالروز بعثت ختم المرسلين رو تبريک ميگم.آپديت کرديم.يا علی

مهشيد

سلاممممممممممممممممممم.عيد شما مبارک(دست دست) (قر قر)چطوری .تو چرا اينجا رو آپ نميکنی .شيطونه ميگه خودم بيام اينجارو آپ کنما که مردم پشت در نمونن(:دی) خدا لعنتش کنه. منم دعا کن تو اين عيد گندالو(گللللللللللللل)

فاطمه

به نام خدا و با سلام:اول از همه عيد مبعث را تبريک می گويم گرچه يک کم دير شده ...بعد هم که خواستم بگويم وبلاگم به روز است...و هم اينکه از اين طريق خداحافظی کرده باشم...منتظرم هااا