الفقر و الفلاکة ، دوائها الهلاکة

سلام. خوبین انشاءالله؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

راستش چند تا موضوع توی ذهنم بود که می خواستم درباره ی اون ها بنویسم. اما دیدم که این وبلاگ هم زیادی غم انگیز شده. 17.gif خودمم که می دونین با طنز میونه ی خوبی ندارم. البته نه اینکه خوشم نیاد. اتفاقا من وبلاگ هایی رو که طنز - یا به قول حامد، کشک – می نویسن بیشتر از بقیه می خونم. اما خب خودم استعدادشو ندارم. یعنی من از همون بچگی، آروم و سر به زیر بودم. 08.gif

خلاصه مونده بودم که چکار کنم که همینجوری یه سری به آرشیوم زدم و یه شعر طنز پیدا کردم و کپی کردم اینجا. منبعش هم که طبق معمول یادم نیست. امیدوارم که نویسنده ش ناراضی نباشه!

 

*********************

الفقر و الفلاکة ، دوائها الهلاکة

 

چه ربطی داشت؟!!! 

الچند صباحی است كه از فرط گرونی

فی سفره ی ما هيچ نباشد خبرونی !

سوراخ شد الجيب كتم ، خاليه و گشت

اوضاع يخيطون و بنده پكرونی

الضربه ی فنی شدم از نرخ كرايه

قبض التلفن نيز نمودم كچلونی

رنگم سيفيدون چنان الگچ و البرف

تب كردم و لرزيدم و بيمار شدونی

از شدت امراض يرفتون به دكتر

النرخ ويزيت سنگينه بود و بدونی

الحضرت دكتر ينوشتون برايم

آزمايشة المختلف از پا تا سرونی

البعد من الخواندن آزمايش من گفت

« يا سيدنا! حال شما افتضحونی

الچربی و قندت شده افزون ز نصابش

در خون تو از اوره نباشد اثرونی

از شيرينی و اغذيه ی چرب بپرهيز

مرغ و پلو و گوشت نبايد بخورونی !»

تا بنده شنيدم ز جنابش سخن فوق

القهقهه و خنده به من ، قد غلبونی!

بنده يپكيدون ز بس خنده نمودم

دكتر ز من آشفت و سپس قدغضبونی

گفتم كه:«طبيبا! چه پلويی و چه گوشتی؟

الشيرينی كو ، مرغ كجا بوده ؟ چه نونی؟

الوضع نزارم ز نخوردن شده اين جور

يك تكه نان هست مرا بوقلمونی

مخلص اگرش شيرينی و مرغ و پلو بود

رنگی به رخش بود و نمی شد مچلونی!»!

*********************

یه نگاهی هم به این لینک بندازین، من که سر درنیاوردم، شاید شما چیزی فهمیدین!!!

 

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
شبان عاشق

سلام ..... ممنون . اين شعر ظاهرا طنز بود ....... ولی باطنن اولا حقيقت بود !!!!! ثانيا دارای دردهای بيشمار . سپاسگذار از اينکه خبر کردی . يا حق

سارا

سلام....شعر خيلی بامزه ای بود و عکسه خيلی ناز بود...مطلبتون درباره حضرت فاطمه (س) رو خوندم ......منم شهادت اون بانوی بزرگوار رو تسليت ميگم......حضرت زهرا دلش از ياس بود / دانه های اشکس از الماس بود

Hamin

در اینجا که منم چه کسی می داند که بودن نیز همچون زیستن سخت طاقت فرساست...

خاله زهرا

سلام به نظرم قالب وبلاگتون بازهم تغيير كرده .خيلي قشنگ شده .بازم ميخواين عوضش كنيد؟//شعر با مزه اي بود .موفق باشيد .ياحق.

مینا

سلام.اين دفه گفتم ريا کنم و ابراز وجود کنم و بگم که من هم وبلگتونو ميبينم و ميخونم و خوشم مياد از نوشته هاش.بی نقسه.موفق باشی.علی يارت باشه